عشق آسمانی
سلام به همه ی دوستان وعزیزانی بهم سر زدن! میخواستم بگم من دیگه کم مینویسم! ولی میام وسرمیزنم! خوشحال میشم نظربدید! همتونو دوست دارم! به امید اینکه همه ی عاشقا مثل اینا بهم برسن و خوشبخت خوشبخت بشن از جمله خودم... انشاالله صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد در امتداد نگاه تو نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند در حضور واژه های بی نفس ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد که امشب با ناله ای بغض آلود داری میری و دوباره من باید تنها بمونم دوری را دوست دارم هر چند که دلتنگ و غریب میشوم اما وقتی دوباره با یک بغل مهربانی در میگشایی و صدایم میکنی، دلم مثل یک کهکشان وسیع میشود. شب را بخاطر تو دوست دارم که تا تولد سپیده صبح، دلواپس نیامدنت باشم. کسی که عاشق باشد میداند که تمام طعم عشق به دلشورههای شبانه است. دوست دارم همیشه شبها تو را کم داشته باشم ، تا وقتی چشم بر روی هم میگذارم خوابت را ببینم و چشم که باز میکنم در صبحی دوباره تو را به نظاره بنشینم ، سفر را بخاطر حس قشنگ خاطره دوست دارم ، وقتی نیستی و لحظههایم از وجود مهربان تو خالیست کنار قاب عکست، با خاطراتت زندگی میکنم ، این انتظار بازگشت، تمام لذت زندگی من است ، سفر را بخاطر بازگشت دوباره تو دوست دارم ، شب را بخاطر صبح با تو بودن و دوری را بخاطر آغاز دوباره مهربانی، اینطور است که همه چیز حتی تلخی ها هم بخاطر تو قشنگ و دوست داشتنی ست در مورد کلمه عشق چی میدونین؟ چقدر با این کلمه 3حرفی که زندگی آدم رو زیرورو میکنه آشنایی دارین؟ عشق یعنی چی؟ دختره از پسره پرسید: من خوشگلم؟گفت نه،گفت دوستم داری؟گفت نوچ،گفت: اگه بمیرم برام گریه میکنی؟ گفت اصلا،دختره چشماش پر از اشک شد. هیچی نگفت.پسره بغلش کرد گفت:تو خوشگل نیستی زیبا ترین هستی،تورودوست ندارم چون عاشقتم،اگه تو بمیری برات گریه نمیکنم چون من هم میمیرم... زیر بـاران با یاد تو میروم بـه دنبال جای پـای تـو تـو را مـی پرستـم من شـبانـه بـرای لحـظه هـای شادمانه بـرای بـا تو بودن صادقـانـه مـی آیم من بـه پیشـت عاشقانه بـه تودل بستـم من شاعرانه اما افسـوس ازدرک زمانه چه زیباست راز زمانه اگرزندگی باشد یک ترانه آرزوی من اینست بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست. تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست ... روزهای خوب باهم بودنمان گذشت ... وقتی او آمد درهای قلبم را به رویش گشودم صندوقچه خاک خورده زندگیم را گشودمتا مفهوم عشق و زندگی کردن را دریابم در ذهن آشفته ام مست به دنبال خاطرات تو می گردم تا با آنها کمی آرام بگیرم از من رمیده ای و من ساده دل هنوز بی مهری و جفای تو باور نمی کنم دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم دیگر چگونه عشق تورا آرزو کنم دیگر چگونه مستی یک بوسه تورا دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد! دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعرهای خوشی چون پرنده ها میخواند... دیر گاهیست که تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آیینه ز من بی خبر است که اسیر شب یلدا شده ام من که بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام کاش چشمان مرا خاک کنید تا نبینم که چه تنها شده ام... منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم هنورم میشه عاشق بود تو باشی کار سختی نیست نبینم این دم رفتن تو چشمات غصه میشینه توازچشمای من خوندی که از این زندگی خستم تنم سرده ولی انگار تو دستای تو آتیشه بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم آسمان صاف و شب آرام یادم آید تو به من گفتی: با تو گفتم: اشکی ازشاخه فرو ریخت رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم فریدون مشیری یک کشتی در یک سفر دریایی در میان طوفان در دریا شکست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و شنا کنان خود را به جزیره کوچکی برسانند. دو نجات یافته هیچ چارهای به جز دعا کردن و کمک خواستن از خدا نداشتند. چون هر کدامشان ادعا می کردند که به خدا نزدیکترند و خدا دعایشان را زودتر استجابت می کند، تصمیم گرفتند که جزیره را به دو قسمت تقسیم کنند و هر کدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بردارد تا ببینند کدام زودتر به خواستههایش می رسد. نخستین چیزی که هردو از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول میوهای را بالای درختی در قسمت خودش دید و با آن گرسنگی اش را بر طرف کرد. اما سرزمین مرد دوم هنوز خالی از هر گیاه و نعمتی بود. هفته بعد دو جزیره نشین احساس تنهایی کردند.مرد اول دست به دعا برداشت و از خدا طلب همسر کرد. روز بعد کشتی دیگری شکست و غرق شد و تنها نجات یافته آن یک زن بود که به طرف بخشی که مرد اول قرار داشت شنا کرد. در سمت دیگر مرد دوم هنوز هیچ همراه و همدمی نداشت. بزودی مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذای بیشتری نمود. در روز بعد مثل اینکه جادو شده باشه همه چیزهایی که خواسته بود به او داده شد. اما مرد دوم هنوز هیچ چیز نداشت. با خودش فکر می کرد که دیگری شایسته دریافت نعمتهای الهی نیست چرا که هیچ کدام از درخواستهای او از طرف پروردگار پاسخ داده نشده بود. هنگامی که کشتی آماده ترک جزیره بود مرد اول ندایی از آسمان شنید: چرا همراه خود را در جزیره ترک می کنی؟ مرد اول پاسخ داد: نعمتها تنها برای خودم است چون که من تنها کسی بودم که برای آنها دعا و طلب کردم، دعاهای او مستجاب نشد و سزاوار هیچ کدام نیست. آن صدا سرزنش کنان ادامه داد: تو اشتباه می کنی او تنها کسی بود که من دعاهایش را مستجاب کردم وگرنه تو هیچکدام از نعمتهای مرا دریافت نمی کردی! مرد پرسید: به من بگو که او چه دعایی کرده که من باید بدهکارش باشم؟ او دعا کرد که همه دعاهای تو مستجاب شود. زمان های قدیم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود. فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. با سکوت خیلی از مشکلها خودبه خود حل میشه زندگی بدون عشق زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم اما گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم تو نیز به من آموختی که چگونه دوستت بدارم اما نیاموختی که چگونه فراموشت کنم... من از روزوشبام خسته بودم وقتی رسیدی چه خوب شد که منو لایق این عاشقی دیدی چه خوب شد که دودستامو گرفتی رد نکردی تموم بدیامو دیدی اما بد نکردی... نمیدونم چی شد که اینجوری شد،نمیدونم چند روزه نیستی پیشم،اینا رو میگم که فقط بدونی دارم یواش یواش دیوونه میشم،تا کی به عشق دیدن دوبارت تو کوچه ها خسته بشم بمیرم،تا کی باید دنبال تو بگردم،ازکی باید سراغتو بگیرم؟... چند روزه که از نامزدم دورشدم.دلم واسش ی ذره شده.کاش هرچی زودتر برگردم پیشش...کاظمم بینهایت عاشقتمممممممممممممم نامزدعزیزم: برای روز میلادم اگرتو به فکر هدیه ای ارزنده هستی منو با خود ببرتااوج خواستن بگو بامن که بامن زنده هستی که من بی تونه آغازم نه پایان تویی آغاز روزبودن من... کاظم عزیزم: قشنگترین دقایقم را به پای ساده ترین لحظاتت خواهم ریخت تا توبدانی که عاشقترین پروانه ات بودم و دیووانه ترین مجنونت... دوستت دارم میمیرم اگه یه روز نباشی کنارم چشای نازتو نبینم میدونی لحظه ای بی تو آروم ندارم دستاتو به من بده فرصت ندیم به سرنوشت شک نکن به عشق من که باهمیم یعنی بهشت دستاتو به من بده که عشق من بی انتهاست دلیل زنده بودنم فقط توچشمای شماست... دیدن دوباره تو واسه من آغازه اوج شادی پرنده لحظه پروازه هوای چشمای تو بارونیه،چشمای تو غرق پشیمونیه میخواستی دنیارو پریشون کنی،تمام عاشقارو مجنون کنی رفتیوبادستای خالی از عشق اومدی باخوابوخیالی ازعشق اما بااینکه من ازت دلخورم،محاله چشماتو به غم بسپرم آهای غریبه بامن لیلی سربه دامن الهه ی غم نباش نمک رو زخمم نپاش کوره ی آتیش من گریه نکن پیش من دلم نداره باتوطاقت گریه هاتو بخندو ازهرچی غمه دل بکن،بجز دل من از همه دل بکن گریه نکن،بزار چشات بخنده،بزار چشات بار غمو ببنده دلبر بی چون وچرای من باش،بمون کنارمن برای من باش ای همه پهنای دلم شد به تو،بزار فراموش کنم قهرتو... تقدیم به همه ی زندگیم کاظم سفرکردم که ازیادم بری،دیدم نمیشه آخه عشق یه عاشق،با ندیدن کم نمیشه غم دور ازتوبودن،یه بی بال وپرم کرد نرفت از یاد من عشق،سفر عاشقترم کرد... آرامترین تپش قلبم را تقدیمت میکنم! تابدانی آرام بخش همه وجودم تویی... دوستت دارم عشقممممم هرکدام ازما چون فرشته ای بایک بال است وتنها زمانی قادربه پرواز خواهیم بود که در آغوش هم باشیم... نامزدگلم کاظم جان خیلی دوستت دارم...












































































































































































































سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد

شعر بی کسی هامو من تو گوش دیوار بخونم
فکر می کردم دیگه قلبم واسه تو جایی نداره
نمی دونستم خیالت منو تنها نمی زاره
فکر می کردم رفتنت رو خیلی راحت می پذیرم
اما می بینم که بی تو خیلیه اگه نمیرم
کاشکی یکی پیدا می شد دستاتو می ذاشت تو دستم
ببینی که هنوز عاشقو دیوونت هستم
کاشکی لااقل یکیمون پا میذاشت روی غرورش
اون یکی با مهربونی میشدش سنگ صبورش
کار از این حرفا گذشته دیگه تو بر نمی گردی
اما کاشکی قبل رفتن فکر من رو هم می کردی
خوب می دونم نمیتونم بی چشات دووم بیارم
ولی از اون دل سنگت گله دارم گله دارم ........









که دو روز طولانی
درکنار تو باشم فارغ از پشیمانی
آرزوی من اینست
یا شوی فراموشم
یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم
آرزوی من اینست
که تو مثل یک سایه
سر پناه من باشی
لحظه تر گریه
آرزوی من اینست
نرم و عاشق و ساده
همسفر شوی با من در سکوت یک جاده
آرزوی من اینست
هستی تو من باشم
لحظه های هوشیاری مستی تو من باشم
آرزوی من اینست
تو غزال من باشی
تک ستاره روشن در خیال من باشی
آرزوی من اینست
در شبی پر از رویا
پیش ماه و تو باشم
لحظه ای لب دریا
آرزوی من اینست
از سفر نگویی تو
تو هم آرزویی کن
اوج آرزویی تو
آرزوی من اینست
مثل لیلی و مجنون
پیروی کنیم از عشق
این جنون بی قانون
آرزوی من اینست
زیر سقف این دنیا
من برای تو باشم
تو برای من تنها
باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم.....شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم
و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن رویایی که دست من را به دستان گرم تو میرساند.آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن عاجز است.
در این رویای دلنشین تنهای دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند، گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده
و چه زیباست رویای با توبودن.......

تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست ...
تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم ...
تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست ...
تنهایی را دوست دارم زیرا....
روزهایی که با چند خاطره تلخ و شیرین به سر رسید و
تنها یادگار از آن روزها یک قلب شکسته برجا ماند.
روزهای شیرین عاشقی گذشت و امروز من تنهای تنهایم ، گذشت
و اینک دلم هوای تو را کرده است...
دلم تنگ است برای آن لحظه های شیرین با هم بودنمان !
دلم برای گرفتن آن دستان مهربانت ، بوسه بر روی گونه زیبایت تنگ شده است...
کاش دوباره آن روزهای شیرین عاشقی مان تکرار می شد ، کاش دوباره
می توانستم آن صدایی که شب و روز به من آرامش میداد را بشنوم...
دلم برای آن خنده های قشنگت تنگ شده است عزیزم...
تو رفتی و تنها چند خاطره که هیچگاه نمی توانم فراموش کنم بر جا گذاشتی...
خاطره هایی که یاد آن این دل عاشقم را می سوزاند....
دلم بدجور برای تو تنگ است عزیزم....
برگرد! بیا تا فصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیم...
برگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و غم انگیز نباشد!
دلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شده است...
چه عاشقانه دستانم را می گرفتی و در کنارم قدم میزدی ، چه
عاشقانه مرا در آغوش خود می فشردی و به من می گفتی که مرا دوست می داری!
چرا رفتی از کنارم؟ تو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای
بی محبت با چند خاطره تلخ مانده ام...
برگرد تا دوباره آن خاطره های شیرین با هم بودنمان تکرار شود....
دلم بدجور برای تو ، برای حرفهایت ، درد دلهایت ، صدای گریه هایت تنگ شده است..
عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم....
با آمدنت مرا دوباره زنده کن و احساس را در وجودم شعله ور کن
تا عاشقانه تر از همیشه از تو و آن عشق پاکت بنویسم...
عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم
و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم...
و همچون کودکی بی ریا و به دور از تزویر با آغوشی باز پذیرایش شدم
غریبه ای را که فرسنگ ها از من دور بود.
او قدم به دنیایم گذاشت اما با سنگدلی شاخه های درخت زندگی ام را شکست
بی آنکه حتی از نگاه مهربان باغبان شرم کند.
پروردگار مهربانم از آسمان نیلگونش نظاره گر بی وفایی هایش بود
و صدای شکسته شدن شاخه هایم را می شنید.
اما من و باغبان با محبتم حتی آفتاب و آب چشمه را به روی نا مهربانی هایش
نبستیم.
به این امید که هم رنگمان شود.
اما او از جنس ما نبود.
او همچون گردباد وزید
شاخه هایم را شکست و شکوفه هایم را پراکند.
به امید آنکه از ما فراتر رود.اما...
مثل همه طوفانها مثل همه گردبادهای تلخ آمد.
تلخی کرد و رفت.
زمستان بود و من صدای قدم هایش را به روی برگهای خشک
که دورتر و دورتر می شد شنیدم.
او رفت.حالا من و همه نهال ها و بوته ها به امید بهاری دیگر
مثل بهاران سال گذشته بار دیگر به امید شکفتن دوباره
به انتظار نشسته ایم...
امید داشتم نوری بتابد و من آن عشق را ببینم
آیا عشق زندگی ام هنوز در آن صندوقچه کوچک من بود ؟
امید داشتم هنوز باشد
اما وقتی ان را گشودم چیزی از عشق در آن پیدا نکردم
یک مشت خاطره بود
یک مشت دفتر خاطرات
یک مشت خاک...!
و آن چیزی که از من مانده بود
حسرت بود
آن حسرت تمام وجودم را فرا گرفت
به طوری که حتی حس میکردم مرا در قفس گذاشته اند
و از این خاک و از این زندگی دور می کنند... !
آیا چنین بود ... ؟ ... !
دفتر خاطرات را ورق زدم به امید پیدا کردن عشق
اما چیزی در آن ندیدم جز نوشته هایی بر روی کاغذ
انگاربه من لبخند میزند و به من می گفتند : ما را بخوان
آنها نمی دانستند من فرصت اندکی دارم و وقت خواندن ندارم
باز شروع به گشتن کردم
شاید چیزی بیابم ورقها را زیر رو کردم چیزی نبود
هیچ نشانی از عشق ندیدم
ولی در ته صندوقچه یک گل سرخ بود
آن گل سرخ خشکیده نشده بود
و بوی معطر گل سرخ همه جا را پر کرد
و آن نشانی از عشق بود که به دنبالش فرسنگها راه رفتم
تا آن را بیابم و زندگی خاک خورده ام را با عشق بسازم
بی انکه بدانم عشق در درونم است نه جای دیگر
و من چشم انتظار ، در حسرت یک نگاه تو
به انتظارت نشسته ام ...
راستی برایت بگویم
از وقتی که رفتی چشمهایم...
یادت هست وقتی که خیس می شدند...
با دستهای کوچکت روی چشمهایم می گذاشتی تا آرام بگیرند٬ من که خوب یادم هست
دیشب با همان چشمهای خیس پشت پنجره رفتم
گفتم شاید تو٬ نمی دانم کجا٬ پشت پنجره باشی
تا انعکاس صورت ماهت را در ماه ببینم
مثل همیشه که دلتنگت می شدم
تا صبح نشستم
اما نیامدی....
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
آرام اشک میریزم تا سکوت این خلوت عاشقانه نشکند.
در خلوت تنهایی ام برای دل خویش مینویسم ، نوشته هایی که شاید یادگاری باشد از روزهایی که همدمی نبود مرا تا سر بر شانه هایش گذارم و ناگفته هایم را برایش بازگویم ...


شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست
اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم
بدون مزر با من باش اگرچه دیگه وقتی نیست
همه اشکاتو میبوسم میدونم قسمتم اینه
کنارت اونقدر آرومم که از مرگ هم نمی ترسم
خودت پلکامو می بندی و این قصه تموم میشه
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب، آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پیش تو؟
هرگز نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم
باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم…!
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید،
یادم آید که از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم، نرمیدم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
سرانجام مرد اول از خدا طلب یک کشتی نمود تا او و همسرش آن جزیره را ترک کنند. صبح روز بعد مرد یک کشتی که در قسمت او در کناره جزیره لنگر انداخته بود پیدا کرد. مرد با همسرش سوار کشتی شد و تصمیم گرفت جزیره را با مرد دوم که تنها ساکن آن جزیره دور افتاده بود ترک کند.
ذکاوت گفت بیایید بازی کنیم. مثل قایم باشک!
دیوانگی فریاد زد: آره قبوله من چشم می زارم!
چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد٬ همه قبول کردند.
دیوانگی چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد: یک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !
همه به دنبال جایی بودند که قایم بشوند.
نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.
خیانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به میان ابر ها رفت.
هوس به مرکز زمین راه افتاد.
دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت٬ به اعماق دریا رفت.
طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق.
آرام آرام همه قایم شده بودند و
دیوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد. قایم کردن عشق خیلی سخت است.
دیوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزدیک می شد٬ که عشق رفت وسط یک دسته گل رز آرام نشت.
دیوانگی فریاد زد: دارم میام. دارم میام ...
همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود.
بعد هم نظافت را یافت. خلاصه نوبت به دیگران رسید. اما از عشق خبری نبود.
دیوانگی دیگر خسته شده بود که حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.
صدای ناله ای بلند شد.
عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد٬ دست هایش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.
شاخه درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.
دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت
حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نیست دوست من٬ تو دیگه نمیتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یار من باش.
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.
و از همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...
وقتی میخوای کسی ندونه که عاشقی
وقتی بخوای هیچکس نفهمه دلگیری
وقتی نخوای کسی بدونه ازش بدت میاد
و حتی وقتی که داری تو تنهایی پرپر میزنی
سکوت چقدر میتونه به آدم کمک کنه
وقتی به وقتش ازش استفاده کنیم
اما
خیلی وقتها
نباید سکوت کردوما سکوت میکنیم
مثل وقتی که آخرین فرصت و
برای گفتن دوست دارم از دست میدیم...
مانند درخت بدون شکوفه و میوه می ماند .
زندگی بدون عشق زندگی نیست ....
زندگی چیست ؟
عشق ورزیدن!و........؟
زندگی ماجرایی است پر هیجان ما در زندگی خود نشانه ها یی می بینیم
حاکی از حضور خداوند در درون و بیرون ما .
اگر چشم دل را باز کنیم می توانیم این نشانه ها را ببینیم و بخوانیم .
دنیای ما سرشار از معناست .
هر آنچه که در درون و بیرون ما اتفاق می افتد نامه ای است از عالم بالا که باید آن را باز کنیم و بخوانیم .ا
این نامه ها را خداوند برای همه ما می فرستد او از زبان همه چیز و همه کس و همه حادثه ها با ما سخن می گوید.
عشق چیست ؟ عشق رایحه شناخت خویشتن خویش است .
وقتی لبریز می شوی از حقیقت خود- که همان خداست – آن گاه سهیم می شوی خود را با دیگران
وقتی می فهمی که از هستی جدا نیستی آنگاه عاشق می شوی .
عشق میوه تجربه وحدت عارفانه خود با همه چیز و همه کس است .
عشق رابطه نیست بلکه برترین مرتبه وجود است .
بعضی ها به غلط گمان می کنند که نقطه مقابل عشق نفرت است .
نقطه مقابل عشق نفرت نیست بلکه ترس است .
نفرت عشق وارونه است .
وقتی خود را نمی شناسی
از همه می ترسی در عشق تمام پنجره های وجودت را به روی بی کران باز می کنی .
اما وقتی می ترسی همه ی پنجره های وجودت را می بندی
وبه آن ها قفل آهنی بی اعتمادی می زنی .
وقتی می ترسی تنها می شوی وقتی عشق می ورزی محو می شوی دیگر نیستی تا احساس تنهایی کنی
عشق مرزهای تو را می ریزد وتو را با آدم ها پرنده ها آب ها گیاه و خورشید و ماه و ستاره یگانه می کند .
عشق افتادن قطره به دریاست قطره تویی و دریا خداست .
ما چنان آفریده شده ایم که فقط می توانیم به عشق زنده باشیم .
بدون عشق مردگی می کنیم .نه زندگی .
اگر نتوانیم عشق بورزیم از زندگی نیز محروم خواهیم شد .
آنگاه آنی نخواهیم بود که می توانیم باشیم .
اگر عشق نورزیم جاری وجودمان به مرداب ملال می ریزد .
می گندیم و می پوسیم و می میریم .
از مرگ نمی ترسید ؟
اگر مرگ وجود می داشت شاید از او می ترسیدم
بسیاری از آدم هایی که از مرگ می ترسند خبر ندارند که هم اکنون مرده اند .
زیرا عشق نمی ورزند .
عشق است که زنده می کند .
عشق کیمیاست .
ضیافت پر شکوه زندگی هرگز به پایان نمی رسد .این ضیافت همیشه برپاست .
بازیگران زندگی می آیند و می روند اما نمایش زندگی به پایان نمی رسد
عشق تداوم می یابد خنده تداوم می یابد زندگی تداوم می یابد
اگر به کیمیایی عشق برسیم و ققنوس وار بر خاکستر مرگ خویش بال و پر بزنیم بی تردید حیات جاویدانه پیدا می کنیم .
پیش از آن که مرگ به ما برسد ما باید به عشق رسیده باشیم
وقتی مرگ می آید باید ما را عاشق و دست افشان و تراوند خوان می بینند
باید مرگ را شگفت زده کنیم مرگ نباید ما را بمیراند.
اگر بمیرید دلتان بیشتر برای چه کسی تنگ می شود؟
برای زمین .
زمین ما که در کاینات بزرگ تر از ذره ای غبار نیست .
خوشبخت ترین سیاره عالم است .
بر روی این ذره ی غبار حیات شکفته است زمین ما زنده است و نفس می کشد.
گوش بده پرنده ها می خوانند نگاه کن درخت ها غرق شکوفه و میوه اند
آدم ها را ببین عشق ها را خنده ها را گریه ها را .
آیا صدای آواز محزون آن عاشق تنها را نمی شنوی ؟ دخترکی در باد می رقصد
آیا او را نمی بینی ؟
خوشا به حال زمین که زنده است !
خوشا به حال همه ی درخت ها !!
خوشا به حال باران !!
خوشا به حال خورشید وماه و ستاره ها !!!
خوشا به حال شب !!
خوشا به حال روز !!
خوشا به حال عشق !!
خوشا به حال ما !!












| Design By : Night Skin |








